include_once("common_lab_header.php");
Excerpt for در تبعید خاک by , available in its entirety at Smashwords





درتبعید خاك

مجموعه غزل- دفتر سوم

علیرضاخالوكاكایی (ع. طارق)

شعرهای اردیبهشت1380

ISBN: 9780463389249

Author: Ali reza khalo kakaee

Publisher: Smashwords, Inc































































دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند: «یافت می نشود‌، جسته ایم ما»

گفت: «آنکه یافت می نشود‌، آنم آرزوست»

مولوی























فهرست:



امشب می ‌رسد باران

ببار ای ابر!

در شبگیر مهتابی

باران را نمی ‌فهمند

کنسرت شیرین‌ کار گنجشکان

زندگی زیباست؛ آری آری

کبوترها

در تنگنای فرصت

باید رفت

قلم آه! ای قلم!

دغدغه

قلبی از پولاد باید

شعر باید شعر باشد

تو را من چشم در راهم

خوشا پاییز

عاق

آرزو

خون

با شما و بی ‌شما

صدا کردم تو را

چرا؟

از شب هراسم نیست

زخم كوچه

اگر

درنگ

حباب

دلم ، تنهاست

یك شاخه گل

تفنگم را بده

شبی دیگر بیا ای ماه

نشان من تویی

چنین هستم

دل من چون دل من بود

مپوشان خون ما را ای زمین

صدایی نیست

تو در آن سو و من این سو

جنگل

با تو

صنوبرها

بیزار

باید بشكند این خواب

بمیر ای دیو!

مرامم رفتن و رفتن

چه هستم من؟

رهایم كن!

پریدم من

كسی مست است و...

سرودم سرخ‌ها را در شقایق

كدامین یار؟





























تلقی خود بخودی از کهنه و نو









آب كم جو تشنگی آور به دست

تا بجوشد آب از بالا و پست

مولوی



چشمه وار‌، جوشیدن و فقط جوشیدن. رودسان رفتن و رفتن و فقط رفتن. دریا گونه‌، خروشیدن و گم‌شدن در نهایت بیكرانه‌ی آبی و فقط خروشیدن. خورشید مانند درخشیدن و گستراندن گیسوان شنگرف ‌فام، در طلوع جادوانه‌ی دریا، بر آبهای مترنم و فقط درخشیدن.

كشف‌ كردن مدام و حرف تازه آوردن. قانع نشدن و دوباره كشف‌ كردن. كوله‌ بار تجربه بر دوش‌، پوزار جستجو در پا، عصای بینایی در كف‌، همیشه چشم به فرارو داشتن. پیمودن و پیمودن و به سر منزلی خو نكردن‌... این است آنچه باید.

كجا راه پایان می یابد؟ نمی ‌دانیم. [تو پای به راه درنه و هیچ مپرس...]؛ و شاید نباید بدانیم.



در هنر به طریق اولی‌، رسیدنی در كار نیست. نباید دنبال سر منزل راحت گشت‌، پای افزار به كناری نهاد‌، پای آسودگی در آبهای عافیت هشت و به خواب رفت. كار ما شاید جستجوست. هیچ منزلی منزل اصلی نیست. هیچ سبكی تمام حرف را در بر ندارد. اساسا سبك داشتن‌، یعنی قانع شدن. یعنی در قالب جای گرفتن. یعنی پایان حركت. سبك ها به عنوان گام ‌های طی شده. آجرهای سفت زیر پا‌، قابل احترام اند‌، اما هدف نیستند‌، وسیله ‌اند.

سروده هایی كه در این دفتر مشاهده می كنید‌، محصول سرایش طی یك زمانبندی یك ‌ماهه می باشد. صرف نظر از محتوا در تمامی آنها فرم غزل بكار گرفته شده است. ممکن است بارها از خود پرسیده باشیم:

«آیا ـ با تولد شعر نیمایی‌، سپید، موج نو و سایر سبک‌های آوانگارد ـ زمان مرگ قالب های كهن شعر فارسی فرا رسیده است؟

اگر تلقی ما ازكهنه و نو‌، فقط در سطح و فرم باشد. قاطعانه جواب خواهیم داد: «آری!»‌، اما اگر تحول شعر فارسی را زیر بنایی ببینیم‌، هرگز دربند فرم باقی نمی ‌مانیم. نیاز به وارد كردن شعر به عرصه‌ی پویای زندگی. به عبارت دیگر تصویر زندگی، باتمام تلخی ها و شیرینی های آن در شعر‌، تمامت حرف است.

نیاز به سرودن‌، مانند تصویر كردن گیسوان رودخانه یی ‌ست كه در سفر بافته می شود. در سفر‌، همراز با نگاه ساكت مهتاب و سوسوی درشت ستارگان‌؛ یا آنگاه كه آهویی‌، تشنگی نگاهش را در آن فرو می نشاند‌، یا سهره یی غبار‌آلود‌، در آن‌، پر خستگی می شوید.

رودخانه دایم می رود و می سراید. در این رفتن و صیرورت‌، تازه می ماند. سرود او سرود حركت است، و انعكاس زیبایی های پیرامون در خود. اگر رودخانه بستر نداشته باشد‌، جاری نمی ‌شود ‌، با این حال بستر رودخانه ثابت نیست. گاه از شیب تند و باریك كوهستان به زیر می آید‌، گاه از پرتگاهی هولناك فرو می ‌افتد‌، گاه در بسیط آرام دشتی پهناور به حركت خود ادامه می دهد، و گاه در خنكای سایه ‌سار جنگل... یعنی قالب دارد‌، اما قالب آن یكسان نیست. آنچه رودخانه بودن رودخانه را تعیین می كند‌، حركت و سرایش است. رفتن و رفتن و به یك قالب دل نبستن.

با تعریفی كه امروز از شعر می شود‌، به راحتی می توان شعر را از غیر شعر تشخیص داد. اگر شعر‌، «شعر» باشد. آن را می توان در هر قالبی آورد. مانند سادگی‌، شفافیت و پاكی تحسین برانگیز آب. آب زلال در هر ظرف كه در آید‌، آب است. چه در كوزه‌ یی سفالینه‌، چه در ظرفی مسین‌، یا در لیوانی خوش ‌تراش از بلور. اما باید انصاف داد‌، آب در كدام ظرف گواراتر است؟

مثال دیگر. اگر شما كتابی نوشته باشید دارای محتوایی وزین و پیامی نو‌، چند انتخاب دارید. می توانید آن راروی كاغذ كاهی چاپ كنید، و با سریش صحافی نمایید. یا نه هیچ امكان ندارید و دست نویس باقی می ماند؛ یا برعكس اقبال با شماست و كتابتان با چاپ اعلا‌، جلد زركوب و گالینگور و حاشیه‌ یی زیبا‌ نقش چاپ می گردد. در هر حال مهم این است كه حرف و پیام به مخاطب برسد ولی اگر حرف رسید‌، این حرف دست‌ نویس باشد بهتر است یا چاپی؟ چاپ نفیس چطور؟ البته كه جواب واضح است.

به نظر من غزلسرایی‌، هنری‌ست كه هر شاعری نمی ‌تواند به آن اقدام كند. از طرفی غزلسرایی و بطور عام سرایش به سبك كهن‌، می ‌تواند محملی باشد برای بی هنران و قافیه ‌بندان مسلط به بازی با زبان؛ برای گریز ازتن در دادن به ضرورت تحول شعر فارسی و الزامات شعر نوین.

امروزه خوشبختانه با محك ‌های نقد جدید‌، بین شاعران و شیادان‌، صافی هایی ریز‌بافت وجود دارد و صدف از خزف به سادگی بازشناخته می شود.

امروزه شاعری، هنر قافیه بافی‌، بازی با عروض‌، یا استعداد آوردن صنایع عجیب و غریب بدیع‌، حراج واژه های مغلق و خرج كردن زبان دشوار و متكلف نیست. شاعر قبل از هر چیز باید «شاعر» باشد. یعنی دارای «نگاه شاعرانه». شاعر كسی است كه به هر چیز نگاه می كند قدرت تبدیل آن را به شعر دارد. شاعری‌، داشتن یك نگاه و بینش هنرمندانه و عمیق به انسان و جهان هستی است؛ سرایش بر مدار عاطفه و احساس؛ دركی ظریف و همه جانبه از حیات وجوهر آن یعنی عشق. شاعر عاشق ترین است.

شاعر بودن، در عین حال یك نوع دستیابی به الهام نیز هست؛ كشف و دریافت آنچه كه نیست‌، ولی هست؛ جاری كردن آواهای پر رمز و راز زندگی. نگاشتن لحظه های نهان و سبز؛ آنچه در زیر پوست واقعیت می گذرد و با چشم معمولی دیده نمی ‌شود.

به مدد آینه‌ی دل شاعر می توان صدای بال فرشتگان‌، عبور سبز بهار از رگان طبیعت، و موسیقی نیایش كائنات را حس كرد. در عین حال به زیبایی انسان در لحظات اشك چشم گشود. در این دنیای زیبا و سخت جذاب‌، كوه‌، كوه است ولی كوه نیست. كوه نماد حقیقتی برتر است. دریا‌، دریاست‌، ولی در ورای معنای ظاهری خود‌، دریا شوریدگی های بی كرانه‌ی انسان و خدا را زمزمه می كند. برگ در این دنیا می ‌تواند برگ باشد‌، اما می تواند دل سبزكسی هم باشد كه در خطوط آن، رازهای عاشقانه نبشته اند؛ [گویا این‌گونه هم هست، ما نمی ‌بینیم].

شاعری پیامبرگونگی است و شاعر نوعی پیامبر؛ پیامبری كه عنوان كتاب او عشق است. این پیامبر می تواند امی و درس ناخوانده باشد [آنچنان كه حبیب خدا بود]؛ چرا كه برای شاعر بودن تنها داشتن دلی عاشق كافی‌ست. عشق‌، خود‌، خود را كفایت است. در پرتو او هزاران دربسته گشوده می شود‌، واژه ها شكل می گیرند و زبان خود را می یابد.

كسی كه از دلش حرف می زند؛ هیچگاه دنبال واژه نمی ‌گردد . بگذریم كه حرف دل جذبه‌ی خاص خود را دارد. وقتی از ته دل می گوییم واژه ها به دنیای آن راه ندارند. هر گونه واژه ‌پردازی در آن‌، نقض غرض است. گواین كه هنگام سخن گفتن از زبان دل‌، زبان دیگرگونه می شود. اشك جای كلمات را می ‌گیرد، و واژه ها شكسته بسته ادا می شوند. بیشتر اوقات گریه یی طولانی و سر در گریبان، جای حرف زدن را می ‌گیرد؛ پاره یی مواقع‌، تنها یك قطره اشك.

با این برداشت از سخن دل آیا آن كه در بند فرم است [چه نو چه كهنه] و به فرم بند كرده‌، ازدرونمایه‌ی شاعری غافل نیست؟

به اعتقاد من در محك زدن یك شعر‌، باید نخست دید آیا آن شعر‌، شعر است یا نه. بعد وارد هر بحث دیگری سر فرم و... شد. فرم همیشه تابعی از محتواست و قابل تغییر.

***

این همه بدان گفتیم تا از غزل دفاع كرده باشیم. فرمهای شعر كهن ما حصل یك تاریخ تجربه‌ی گرانقدر شاعران پیشین هستند. به خودی خود به وجود نیامده‌اند تا به خودی خود از بین بروند.

زیباترین اشعار شاعران تراز اول ایران مانند حافظ‌، سعدی‌، مولانا و... در قالب غزل سروده شده‌اند. غزل پایدارترین فرم در شعر فارسی‌ست. به دلیل ظرفیت غزل برای بیان لطیف ‌ترین احساسات انسانی‌، جمع و جور‌، كوتاه و تراش یافته بودن‌، نیز تكرار نشدن بیش از حد قافیه در آن‌، این قالب، مناسب ‌ترین قالب شعری ا‌ست.

تجربه اثبات كرده وقتی وزن و قافیه‌ی واحد بیش از حد تكرار می شود به جای گوش‌ نواز بودن، ملال ‌آور می نماید به همین سبب تعداد ابیات غزل را از هفت بیت نباید بیشتر گرفت.

یك موزیك جدید هر چند دلچسب و روح پرور باشد وقتی گوش برای اولین بار آن را می شنود به وجد می آید. بار دوم اشتیاق اولیه فروكش كرده است. در دفعات بعدی ـ به طور تصاعدی ـ از این اشتیاق كاسته می شود تا جایی كه تكرار آن دافعه آور می نماید؛ مگر این که اثری بی ‌بدیل باشد و تکرار آن به جذابیتش بیفزاید.

به این معنا غزل هیچگاه كهنه و ملال‌آور نمی ‌گردد. در كنار غزل‌، قالب‌ هایی مانند دو بیتی، رباعی، مثنوی، ترجیع بند و تركیب بند هنوز در ترانه، سرود و ترانه ـ سرود جای حیات دارند. اما غزل چیز دیگری‌ست.

در ترانه سرایی، تصنیف سازی و نیز سرود‌، شعرنیمایی و سپید آنچنان كه باید جا باز‌نكرده‌ اند. جا به جا درترانه سرایی به سراغ وزن عروضی و قالبهای شعر كهن می رویم كه طبعا جای بحث آن در اینجا نیست، و فرصت دیگری می طلبد.

این واقعیت نشان می دهد كه رابطه‌ی شعر و موسیقی را نمی توان گسست. مگر می توان از دنیای جاودانه آن سوی این «همیشه هست» صحبت كرد‌، ولی به دنیای راز آمیز موسیقی گام ننهاد. حتی سرود چكاوكی خُرد در جهان هستی نیز از ملودی مشخصی برخوردار است‌، چگونه سرود بزرگ انسان برای آزادی از موسیقی تهی تواند بود؟! و این جای بسی تعمق دارد.

ناگفته نماند وزن هجایی خود زیر مجموعه‌ی وزن عروضیست و به لحاظ ارزش‌گذاری پایین‌تر از آن قرار می گیرد. وزن هجایی بخشی از بحور و زحافات وزن عروضی را بصورت غیر قانونمند در خود دارد.

در هر صورت وزن بطور عام و وزن عروضی بطور خاص قدرتی ا‌ست [كه اگر خوب بكار گرفته شود]، كیفیتی دیگر به شعر می بخشد.

***

بخواهیم بحث را جمع بزنیم باید گفت. غزل امروزین از زمین تا آسمان با غزل كهن تفاوت دارد.

ویژگیهایی كه این تفاوت را بارز می كند عبارتند از:

ـ تغییر در درونمایه و محتوا. غزل قدیم به مفاهیم مشخصی می پرداخت. به این دلیل با شعر حافظ به اوج و در عین حال به بن بست رسید.

ـ ایجاد دگرگونی بینادین‌، در دایره‌ی تصاویر‌، اصطلاحات و ایماژها.

ـ بكارگیری قافیه و وزن در خدمت محتوا.

ـ وحدت فرم درونی، وپیوستگی اجزای غزل و اینكه همه‌ی ابیات در راستای تصویر یك تجربه‌ی شاعرانه بكار می روند. بر خلاف غزل قدیم كه ابیات آن منفك بود.

ـ مضامین یك غزل در غزل دیگر تكرار نمی ‌شود.

ـ بری بودن از بازی الفاظ‌، صنایع بدیعی‌، تكلف و تصنع.

ـ پرهیز از سمبل‌سازی كه به تكرار راه می برد.

ـ دستیابی به وزن های جدید [مانند تغییرات وزن در غزل‌های سیمین بهبهانی]

غزل نوین پس از عبور از شعر نو و كسب توانمندی سرودن آن‌، درست به حق و واقعی است و در این صورت می تواند بالاتر از شعر سپید قرار گیرد‌، نه پایین‌تر. غزلی كه از زبان و قدرت شعر سپید پیروی كند‌، پدیده‌ یی جدید در زمینه‌ی شعر است و ما در این مقدمه به این بحث نشسته ‌ایم.

در پایان لازم است تاكید كنم‌، آنچه در این دفتر آمده ـ اگر چند شتابزده و بدون تعمق لازم ـ مقدمه یی است بر یك آغاز. یعنی ارتقاء غزل به سطح شعر سپید و شاید فراتر از آن.

باز می گردیم به سخن آغازین. مهم این است كه شعر‌، شعر باشد؛ خواه نیمایی‌، سپید‌، موج نو یا با عاریتی از قالب‌ های كهن فقط در فرم. عنصر تعیین‌كننده، پیام شعر و تاثیری‌ است كه این پیام در احساس و عاطفه باقی می ‌گذارد.



حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تودانی.













































امشب می رسد باران







مرا آواز خواهد داد، پشت پنجره، باران

به نازم خواهد افشانید شبنم بر سر مژگان

هوا نمناك و باد، آبستن عطری ست، مستی ‌زا

دل مرطوب من می گوید امشب می رسد باران



دل من راز می داند، دل من فاش می گوید،

ببویید این دلم را، عطر باران، می رسد از آن





مرا چشمان خیس و قطره اشكی از نگاهی، بس،

شمایان را؛ شما را باد یاران! نام و آب و نان

مرا از كُرك زیر بال كفترها سریری ده!

كه از جنجال آهن ها بیاسایم دمی ای جان!



مرا با ماه میعادی ست امشب، زیر عطر کاج،

به پچ ‌پچ ها میاشوبید مارا خلوت، ای یاران!



دوباره باد می پاشد نگین صورتی بر آب،

مرا می خواند آنك شبنمی بر ساقه‌ی ریحان.























ببار ای ابر!









ببار ای ابر سنگین دل، ببار ای ابر باران زا!

هزاران كاروان نقره، بلور و پولك و مینا

زمین شد همچو جام شوكران، دلها پر از كینه،

ببار ای ابر! پاكی را، به شهر خون گرفته‌ی ما



ببار ای ابر! باران‌، اشك پدرام خدایان است،

پر از رحمت، پر از مخمل، پر از عطر و پر از رؤیا

ببار ای ابر من! گل های عطشان، آب می خواهند

ببخش ای ابر! ما را، به قلب پاك شبنم ها

ببار ای ابر و خاك تشنه را آیینه یی كن سبز،

كه شهر اختران آید به كوی ما، از آن بالا

ببار ای ابر ـ در تنهایی خود ـ چون سرشك من،

پیاپی، تا سحر، رگبار در رگبار و سیل آسا.























در شبگیر مهتابی











میان شاخه های خواب، در شبگیر مهتابی،

چه می گوید چكاوك؟ ای دل، ای دل! گر نه در خوابی

چه دانی از بلور و عطر و ماه و سایه و شبنم؟

نهان در نه توی بوناك شب، آن غوك مردابی

میان كوچه باغ مست، این شهر پر اختر چیست؟

چكیده ـ مشت مشت ـ از آسمان، در چاله‌ی آبی؟







بشد شب، كُشته شد فانوس و گَرد كهكشان بنشست،

تو در خوابی و غافل از نماز سبز َلبلابی







...

عبث، بر آبنوس سخت ظلمت مشت می كوبم،

ندادم میوه یی، جامی‌، و نگشودم به دل‌، بابی

دریغا! كشت ما را راز «این مبهم»، دریغا! كشت‌،

چه می خواند چكاوك، درشب پر سكر مهتابی؟



















باران را نمی ‌فهمند









شقایق را نمی فهمند، باران را نمی فهمند

گل و رنگین كمان و صبح و ریحان را نمی ‌فهمند

در احساسم نشد کس یک وجب با قلب من محرم

سرود سهره یی را در شب بستان نمی ‌فهمند



نسیم آغشته رازی ست، باران حرف‌ ها دارد،

به درمی ‌كوبد آهسته، ولی آن را نمی ‌فهمند



...

شقایق را نمی ‌فهمند،‌ باران را نمی ‌فهمند

سکوت و بغض و خلوت، اشک و انسان را نمی ‌فهمند.





پس دیوار خاك‌ آلود دل ‌ها، گوهری خواب است

چرا در شهر خواب این لعل رخشان را نمی ‌فهمند؟

من اینك سخت تنهایم درین احساس راز ‌آلود:

«كجا گویم؟ كه را گویم؟ كه باران را نمی ‌فهمند؟».























کنسرت شیرین‌کار گنجشکان









من و یک شات زیبا از جوانی ‌های تابستان

فراز كشتزاران، توری پرواز زنبوران

چه یكریز این صدای جیك جیك از دشت می ‌آید

به روی خط حامل، نت به نت شادی، غزل ‌خوانان

درآبی‌های آبی، لکه‌یی از لکه ابری نیست

افق، افتاده در آن دورها، بر سبز بی پایان

خوشا در آب عابر چشم شستن، آینه بودن

فشاندن مشت مشت از آب بر گیسوی مشك افشان

به زیر سایه‌ی گردوی پیر باغ، آسودن

نظر بستن به برفاب ستیغ پاك كوهستان



شگفت انگیز و مستی‌آور و رؤیایی و خوب است،

جهان، در چشم زیبا بین و پاك و ساده‌ی انسان



به ظهر گرم تابستان، چرد در كَرد‌، گاوی رام

صدایی نیست‌، جز کنسرت شیرین كار گنجشكان.





















زندگی زیباست آری، آری









«زندگی زیباست» آری؛ آری آری بی‌گمان

عشق باید‌، زندگی را، زندگی را عاشقان

با حریر واژگان باید نبشت آن را و گفت

در بلورین سازها باید طنین افكند از آن





زندگی زیباست، در آغوش آبی‌های کوهستان

با تفنگی لوله از سیماب و قنداق اغوان

وام‌گیری از غرور قله‌ها، آتش به دست

در هراس از سرخ نامت، شحنگان له ‌له ‌زنان

زندگی زیباست؛ زیبا با قطاری از فشنگ‌،

چون طلایی سنبله، بر دوش یاران جوان







...

هیچ چیزی نیست زیبا بی ‌حضور سبز عشق

زندگی را عشق باید؛ آری آری، بی‌گمان.























كبوترها









كبوترها سکوت برف‌ را، دشنه‌آجین‌ اند

كبوترها به روی شانه های باد، خونین ‌اند

كبوترها، همیشه ـ خیس و كز كرده ـ گریزانند

كبوترها شکار پنجه‌های بازِ پرکین ‌اند

میان عطسه‌ی کبریت تا خندیدن شعله

کبوترها، پرانتزهای کوچک، در عبور خشم بنزین ‌اند



طناب رخت‌، از بال كبوترها، چکاچک، خون

چه شهرست این كه در آن با کبوتر، عین نفرین ‌اند؟!



به زیر آورد باید آسمان را بی كبوترها

كبوترها نشان زندگی در هر چه آیین ‌اند.























در تنگنای فرصت









مرا ای عمر مرگ‌ آذین! چه فرصت تنگ در تنگ است

به سختی زندگی با من، مرا با زندگی جنگ است

چنان تنگ است فرصت گر بمانم، تكه هایی از من

درین رزم مهیب جان‌ستان پاشیده بر سنگ است





قسم بر مرگ‌، من هرگز نترسیدم، ولی ای مرگ!

بترس از من كه جان تو، مرا این لحظه در چنگ است

منم آن کس که مردن را سرودی کردم از لبخند

منم آن کس که گفتم زندگی در بندگی ننگ است.

منم دستی که باران شد به روی زندگی بارید

منم گرمای قلبی که برای عشق یکرنگ است.























باید رفت









نباید ماند، باید رفت ازاین ویرانه باید رفت

سبکبالان، نهاده جان به جا، جانانه باید رفت

نباید خواب و آرام و رضایت، مردگی، هرگز!

نباید ماند و در مرداب شد بیگانه، باید رفت



نباید بود، بودن‌ واره‌ی برگی، اسیر باد،

نه جای حیف، پر شد عمر را پیمانه، باید رفت

بلند دارها را با غروری تازه باید ـ بوسه‌زن ـ پیمود

سر خود ـ خونچكان، بگرفته روی شانه ـ باید رفت.



اگر این است «بودن» هم ‌عنان با عصر انکار حقیقت، آه!

نباید ماند، باید رفت ازاین ویرانه باید رفت.























قلم، آه ای قلم!









این چه روزگاری است!؟

که گفتگو در مورد درختان هم جنایت به شمار می ‌آید؛

زیرا چنین گفتگویی سکوت را در پی دارد

برتولت برشت



شبی، از سوز، دل را ، در اجاق سینه خواهم سوخت

قلم، آه ای قلم! یك شب تو را پر كینه خواهم سوخت

سرانگشتان دردآلود خود را، هیمه خواهم كرد،

تو را در شعله های كینه‌یی دیرینه خواهم سوخت

...



تو را با زعفران روی طفلان، آشنایی نیست،

تو را در پیشگاه پنجه‌ی پر پینه خواهم سوخت

تو از آیینه می گفتی، كه دستی دشنه در دل كرد،

تو را ـ با آن غزل‌ هاـ در بر آیینه خواهم سوخت

تو را تا مرگ خواهم برد ـ با باران و ابریشم ـ

تو را ـ با ماه نوـ در بركه‌ی سیمینه خواهم سوخت





...

به جرم همسْرایی با سکوت ماه، در زندان

قلم، آه ای قلم! یك شب ترا ـ پر كینه ـ خواهم سوخت.



























دغدغه







كنون، اینم كه اینم‌، تا به فردا من چه خواهم شد؟

زمین چرخد به دیرین سنت، اما من چه خواهم شد؟

گسست از هم مرا رگ از پی از پی، استخوان، رفتم،

دراینجا این چنین بودم، در آنجا من چه خواهم شد؟



زمین از من ستاند، آنچه را داده ست ـ در فرجام ـ

چه کس داند، درین بیهوده سودا، من چه خواهم شد

غباری مانَد از من، روی آیینه سرای یاد

گر آن را بسترد انگشت ایما، من چه خواهم شد؟

منم گل ـ‌ تکه‌یی، بر توک منقار پرستوها،

اگر بادم برد روزی به یغما، من چه خواهم شد؟







...

من اینم: كوچك و پر اضطراب و هیچ و خالی‌دست

پر از تردید و پرسش یا معما، «من چه خواهم شد؟».

ولی آوازهایم ریشه خواهد کرد در تکرار

چه جای این سوال گنگ و بیجا: «من چه خواهم شد؟».



...

عبث گفتم، سرود و شعرها را نیز پایانی‌ ست

نپرسد شعر از شاعر که فردا من چه خواهم شد؟





















قلبی از پولاد باید







قلبی از پولاد باید رزم را، خارا شكن

آرمانی رویینه قامت، پنجه‌یی، آذرفكن

با دلی نازك كه می لرزد ـ چو سیماب از نسیم ـ

كی به جنگ آید تن شبنم نواز نسترن

با نگاه ناز پرورد ندیده روز سرخ،

كی توان با دشنه‌ و دشنام‌ ها شد تن به تن؟





مشت باید زد به خون و كرد روی خود خضاب،

بوسه زد بر تیغه‌ی پولاد باید، جان من!

شب، شب است و در مصاف شب، دلی باید، سترگ

پرچم افرازان به میدان، از تن خونین کفن



















شعر باید شعر باشد









آه! بیزارم دگر از شعر، گشتم من فگار

چند باید قصه كرد از پر شكن زلفان یار؟

چند باید؟ چند باید گفت ابرو را، كمان،

چند باید از مژه افكند، تیری بر شكار؟



چند باید، چند باید، چند باید، چند، چند،

گفت از آن نقاشی چین و بت روی نگار؟؟؟







...

آه! بیزارم دگر از شعر، صحبت با شقایق بایدم

تا كشم بر ذهن بی‌باران و رؤیایم شرار

شعرباید شعر باشد، آری، اما چیست شعر،

گر نباشد رزم را در نوك پیكان، شعله‌ كار؟

گر نباشد شعر مرهم ، بر دهان سرخ زخم،

گر نباشد شعله افروز سحر در شام تار؟



...

بر اجاق افكن، كه تا دستی شود بر شعله گرم،

تا فشارد ماشه را در برف‌ها مرد سوار.





















تو را من چشم در راهم



شباهنگام

تو را من چشم در راهم.

نیما یوشیج









به شبگاهان پر رؤیا، «تو را من چشم در راهم»

سحرهنگام غوغا زا ، تو را من چشم در راهم

چو ماه هفت شب با زورقی سیمین و راز اندود

شود در اشک ناپیدا، تو را من چشم در درراهم

چو موج گیسوان بید مجنون شبنم افشاند

بماند باد از هی ها، تو را من چشم در راهم

چو باران با غزل ‌های سرشك من چكد بر بام

بر آرد ناودان آوا، تو را من چشم در راهم





...

تو را من چشم در راهم، تو را من چشم در راهم،

درین آیینه‌ی تنها، تو را من چشم در راهم.











خوشا! پاییز







خوشا! خش‌خش‌كنان‌، زرین تراز دامن پاییز

خوشا! پیراهن تاریك و سرد باد آتش ریز

خوشا! سرخ و خوشا! زرد و خوشا! آن قهوه یی هایش

خوشا! آن پرده‌ی نقاشی گلگون و سحرآمیز

خوشا! غمهای غمگینش، خوشا اندوه سنگینش،

خوشا! آن ابرهای ساكت و انبوه و بیم‌ انگیز

خوشا! عریانی باغ و سرود برگ‌های خشك،

خوشا! شعری كه در پاییز، شاعر می سراید نیز

خوشا! در خلوت پاك غروب كوچه باغ دور،

تماشا را، به ماه نو، نشستن بر لب كاریز







...

درین آتش كه می سوزم، اگر ماندم، اگر بودم،

فراموشت نخواهم كرد، پاییز‌، آی ای پاییز!

























عاق







برگی ار دیدی به شاخ افسرده، آوخ! آن منم

باغی ار دیدی كه آفت برده، آوخ! آن منم

بال بر پرنیان آسمان ناسوده، هیچ ،

نور نادیده، قفس پرورده، آوخ! آن منم

نغمه ها در حنجره‌ی جادو نهفت و ناسرود،

سهره‌ی در زیج حسرت مرده، آوخ! آن منم

گمشده در شهر كوران، بی عصا و بی چراغ،

له شده، تیپا زده، افشرده، آوخ! آن منم

رانده از هر در، خزیده زیر پرهای سكوت،

عاق گشته، داغ لعنت خورده، آوخ! آن منم

پا به پای بادها، در پیششان با سر دوان،

بوته‌ی عطشان باد آورده، آوخ! آن منم.























آرزو









دانه یی بودم، نهان در تو به توی خاك ها

در دلم بود آرزوی آبی افلاك ها

در دلم بود آن‌كه از زندان خاك آرم سری‌،

قد كشم، بر گردن سرو افكنم فتراك ها

سبز گردم، پنجه‌ی سبز افشرم، بر پنجره،

پر شده از خوشه‌ی انگورها، با تاك ها





زندگی در مویرگ‌ هایم چو می كوبید طبل،

مست می شد جان من‌، از پچ پچِ پیچاك ها

در دلم بود آن‌كه چیند از زمین، مرغی مرا،

گم كند؛ با خود برد تا آبی افلاك ها.























خون









می زنم در خون قلم، گفتار من خون است، خون

شب به شب، آوخ کشانم، كار من خون است، خون

ماهی سرخ نگاهم، غوطه ور در ذهن خون،

چون ببینم، دیده و دیدار من، خون است، خون

هفت دریای هراس‌ انگیز خون بر گرد سر،

نقطه یی سرگشته‌ ام، پرگار من، خون است، خون

جار زن در باد، قلب خونچكان دارم هزار‌،

یك به یك یاران شدند و یار من، خون است، خون







...

گام هایم، دست هایم، شعر من، رؤیای من‌،

ـ نطع خونم، پر شتک ـ جستار من‌، خون است، خون.























با شما و بی‌شما









از بلندای ستیغ افتاده ام آوخ! به زیر

یخ زده، در دره ‌یی پرت، استخوان هایم، خمیر

همنشین در دیو لاخ غارها، با مارها

دوزخ چشمان شان، آغشته‌ی زهری شریر

شعله یی رقصنده آنك، بر فراز قله ها،

من‌، اسیر لحظه های زشت و تلخ و سرد و پیر





دست گیریدم ای رفیقان! سوی آتش، دست، دست

تا بگیرم گرم‌‌، آغوشش به بر، یك لحظه، سیر

با شما، سرشار گرما، بی شما، سرمای مرگ

بی شما‌، من طعمه‌ی گرگم؛ خوراك زمهریر



با شما، شور نبرد و جنب و جوش زندگی،

با شما عشق و صفای لحظه های دلپذیر







...

دست گیریدم رفیقان! سوی آتش، دست، دست

از بلندای ستیغ افتاده ام آوخ! به زیر.



























صدا کردم تو را







صدا كردم تو را در بیشه های عشق بی پایان

مشام از عطر گل مشحون و دستانم پر از باران

تو را در بال‌های پاك سنجاقك صدا كردم،

تو را جستم به َطرف آب‌ها با لهجه‌ی ریحان

به دنبال تو بودم، همسفر با ماه، در جنگل،

به تعقیب تو با زنبور عاشق، رد گل بویان





میان خانه، آیینه تهی بود از نگاه تو،

سكوت و سایه بود و آه و خاكستر، درین سامان

بسودم زخمه بر زخم رگان تار و نالیدم

كلامم شعر شد، شعرم‌، نگاه و دیده‌ام‌، حیران





تو را می جویم امشب، هر شب و هر لحظه تا هستم

نیاز من تویی، در هر چه می بینم ـ سرشك افشان ـ























چرا؟







بگیر از من دو چشمم را، نمی ‌خواهم من آنها را

مرا شمعی بده تا بر فروزد راه انسان را

بگیر از من نگاهم را كه چون پیمانه‌ی خون است

پر ازنفرین، پر از نفرت، سیاه و انتقام آرا



نمی خواهم كه باشد نام من حك گشته بر خنجر‌،

گرفته حق بودن، از دلی پر حس و زیبا را

بگیر از من دو چشمم را كه احساسی درآن جاری ست

اگر باید بمیرد یك تن از ما، آن منم، یارا!









چرا انسان برادر نیست انسان را؟! چرا؟! آوخ!

چرا دشنه؟ چرا دشنام و دشمن، خار یا خارا؟



مرا چشمی بده بی ‌واژه‌ تر از سادگی‌ های دل شبنم

ببخش! ای عشق بر ما، یک نفس باران جانت را

























از شب هراسم نیست







مرا از شب هراسی نیست، هرگز، گو بر آید مست

فرو سازد به نایم خنج پولادین و بندد دست

دهانم را بدوزد با درفش داغ و سازد كام من پر سرب

برون آرد جگر بندم، بیالاید به خونم شست

بگو از خون بی ‌پروای من پیمانه گیرد سرخ

بنوشد؛ پای كوبد؛ نعره بردارد ـ كریه و پست ـ



مرا از شب هراسی نیست، من تنهاتر از عشقم

مرا آیینه در آیینه با خورشید رازی هست.

من آن سرخم،‌ من آن جاری، من آن جویای بیداری

مرا از شب هراسی نیست، هرگز، گو بر آید مست

























زخم كوچه









چنین دامن كشان مگذر سبویی عطر در دستان

مشام خود گرفته از لب مرداب، سر پیچان

عزیز! از برج عاج خود به زیر آ، قاطی ما شو،

قدم در كوچه نه، بنگر به زخم كوچه ها، عریان



ببین در واقعیت، واقعیت را كه زیبا نیست

ببین در سنگفرش كوچه خون را لخته و سوزان

قدم در كوچه نه! پولاد خونین را به مشت افشار!

سنان و گرز باید چاره ساز این شب ویران





خوشا! افشردن پولاد تیغی سرد در آغوش

شنا در خون داغ خویش، تنها در دل میدان

خوشا! لب بر لب جام شرنگ، از پای افتادن

قدم در كوچه نه! بنگر! به زخم كوچه ها، عریان.

























اگر...









اگر گیتی سراسر شب، كمین كرده به شب‌، دشمن،

اگردر خون من غلتان، دم تیز و تف آهن،

اگر تا قبضه در قلبم به زهر آلوده صد خنجر،

اگر در سینی زرین سرم پیشاروی دشمن،

اگر خونم بشوید دشنه های تشنه را هر دم،

اگر بارد تنم را تازیانه، نشتر و سوزن،

اگر داغم نهد بر پشت و پهلو، روز و شب دژخیم،

برافروزد هزاران شعله در فانوس پیراهن،

اگر عمرم سراسر در سیه‌چال فراموشی،

اگر هر لحظه ام با كژدم جرار در گلخن،







...

رگانم بگسلد، دستم بسوزد، تار بادا دیدگانم، تار،

برد هر ذره‌ام را باد یغماگر به هر برزن،

دریغا! دور از من، هرگز وهیهات! صد زنهار!

نیارم روی برتابم دمی از عشقت، ای میهن!

دمی از عشقت ای آزادی ای غایب ‌تر از غیبت!

دمی از عشقت ای آزادی ای گمگشته‌ یار من!





















درنگ









به نی نی دیدگان مست من بنگر، چه می بینی؟

به نوركال و خیس این چمن بنگر، چه می بینی؟

چه می بینی درون چشمه‌ی پرگشته از مهتاب،

دوباره عاشقانه در دمن بنگر، چه می بینی؟



چه میدانی، چه رازی در نگاه آبی دریاست،

به امواج شكن اندر شكن بنگر، چه می بینی؟

چه می خوانی، از اعماق زلال آبی باران؟

به یكرنگی درآ؛ در این سخن بنگر، چه می بینی؟





...

مگو خون شفق پاشیده بر دیوار، می دانم،

در آنسوی كران شعله زن بنگر، چه می بینی؟

























حباب









حباب! ای شیشه‌وارِ خفته وارون بر سر دریا!

حباب! ای باد در غبغب فكنده، سر به سر سودا!

حباب! ای حجم تنهایی، سكوت انزوایی پوچ،

تهی از واقعیت، هیچ در هیچِ توهم زا!



ترا بادی رباید، بشكند با لرزشی اندك،

چرا باید خزیدن زیر لاك خالی و تنها؟

چرا باید گزیدن خلوت؟ ای چشم همه خیره!

كف بی‌محتوا! ای پل نشانده بر خرابی ها!



تو از دریای مواجی و دریا آبروگاهت

مشو بیگانه هان! از فرق سر بفكن كلاهت را

تو از شوریدگی های دل دریا چه می دانی؟

چه می فهمی، از این بی ‌مرزِ گنگ اسرار پر غوغا؟

حباب! آه! ای حباب، ای نقطه‌ی در خود گرفتارک!

اگر خواهی که آیی سوی دریا، لیک بی‌خویش‌آ!



















دلم، تنهاست









به چشمانم نظر كن، خون یارانم در آن پیداست

لبم خاموش، اما در دلم غوغاست، غوغاهاست

همه دامان و دستم، شعرهایم، سرخ و خون ‌آغشت

سر خونین یاری مانده بر دستم هنوز این جاست

همه یاران سفر كردند و من جا ماندم از پرواز

ـ شكسته پر، قفس بر دوش ـ شب هایم جنون ‌آساست

من آن چنگم كه با چنگی مرا گیسو گسست از هم،

به چشمانم نظر كن، خالی از گرمای آواهاست.





همه دامان و دستم غرقه‌ی خون، خون بی ‌کتمان

دلم تنها، دلم تنها، دلم تنها، دلم تنهاست.



















یك شاخه گل









به یاد و نامتان دارم به دل اخگر، بسی اخگر

عزیزان، عاشقان، ای قهرمان یاران جرأت ‌ور!

مرا در سینه آتش ها به جا ماند از شما، سوزان

اگر گاهی، كشم آهی، بسوزد سینه سرتاسر



ستیغ نامتان، پر برف و بالا قامت و سركش،

عقابان بر فراز آن ـ در اوج اوج ـ پر گستر

گرامی باد یاران! نامتان جاودان در یاد،

نسیم از خونتان آرد به شب‌ ها، نكهتی دیگر

بسی در خاطرات كودكان شهر خواهد زیست،

سرود سرخ پرواز شما‌، در فصل پر آذر

عجین شد نامتان با جان من؛ با خون من، در قلب

یه یاد و نامتان، یك شاخه گل دارم، درین دفتر.

















تفنگم را بده!









تفنگم را بده! ای جان! كه هستم بی‌ قرار امشب

مرا كشتند یاران، یك به یك، صد صد، هزار، امشب

تفنگم را بده، چشمان من را خون گرفته، خون،

جنون را، بسته ام دستار سرخی بر عذار امشب



مرا كشتند و خواهم كشت از آنان كشتنی خونین،

شود تا زانوانم غرق خون، در كارزار امشب

مرا یا سر شود آونگ بر دار بلند كین،

و یا سازم سر گردن كشان را زیب دار امشب





كنار!... ای عافیت جویان سر در پیشِ تمكین خواه!

كنار!... آمد كنون از رزمگاه آن تک ‌سوار، امشب









تفنگم را به من ده! قبله‌ام میدان، نمازم، رزم،

مرا با خون خود عهدی ست با پروردگار امشب

نمی دانم در از دیوار، باكم نیست، مجنونم،

پر از عزمم، پر از آهن، پر از خشم و شرار امشب.



























شبی دیگر بیا ای ماه!







برو ای ماه سبز! امشب مرا میل تماشا نیست

برو امشب، ترا در پنجره‌یْ من اندكی جا نیست

كتان دامن پاك و سپیدت را دگر بر چین!

تو را از عاشقان، امشب كسی بر بام، پیدا نیست



نگاهی نیست مست و عاشق امشب، سایه ها خوابند،

كسی را با شراب ناب سیمابت، تمنا نیست



سرا از كودكان خالی ست، در آن كس نمی ‌خندد،

در آیینه، شمیم گیسوان كس هویدا نیست.







...

برو ای ماه! دیگر جیرجیرك‌ ها نمی ‌خوانند ،

شبی دیگر بیا ای ماه! كس در خانه‌ی ما نیست.



















نشان من تویی









قلم باید مرا از خون انگشتان و جان خویش

اگر باید بپردازم، بپردازم از آن خویش

اگر باید كه این بن بست را در هم فرو ریزیم

فدا باید، فدایی از دل و جان جوان خویش





به راه عشق باید یك یكان بخشید و هشت و رفت

تن و جان، عاطفه، آرام و خواب و نام و نان خویش

خوشا! باشد قلم از استخوان و جوهر از خونم،

نگارم شب به شب از عشق بر آن واژگان خویش



اگر باید به خون، این قفل آهنجوش را بشكست،

كنون این دشنه، این من، این رگ و این استخوان خویش



...

نشان از من مبادا بر گذر جز قطره خونی چند،

نشان من تویی، من را چه حاجت با نشان خویش؟



























چنین هستم









سزد ای دوست! در راهت بسی سرها فدا گردد

سرانگشت از دو دست‌، و هردو دست ازتن جدا گردد

سزد بر شعله های داغ خاكستر شود خونم،

سزد شلاق سوزان با رگانم آشنا گردد



من و این كاسه‌ی ناچیز خون ارزانی مهرت،

خوشا! آن خون، خوشا! آن سر، كه در پایت فدا گردد







...



چنین باد و چنین هستم چنین همواره خواهم بود،

هزاران بار اگر بر گرده ‌ام سنگ آسیا گردد.



























دل من‌، چون دل من بود









دل من سخت خالی بود، چون یك كوزه‌ی بی آب

اگر پر بود، پر بود از سرشك و لخته‌ی خوناب

دل من، چون قلوه سنگی بود، خاراجنس و بی ‌احساس

تهی از حس زیبایی به شب‌ های پر از مهتاب



دل من، چون دل من بود، مثل نقطه سرگردان،

كلافی جمله سر در گم، گهی در پیچ و گه در تاب





...

كسی آمد، كسی از خنده های ماه در شبنم،

دو دستش پر كبوتر، چهره ‌اش در روشنی، سیماب

دلم را با نگاه خود به مهمانی گل‌ ها برد،

صدا زد با سرانگشتان رؤیایش مرا از خواب

دل من ذوب شد، خندید، گل داد و به بر بنشست،

چو نیلوفر رها شد، پر كشید از چنبر مرداب.



















مپوشان خون ما را!









مپوشان خون ما را ای زمین! ما را برویان باز!

برویان و هزاران بار جان بخش و بمیران باز!

مپوشان خون ما را، ما نمردیم و نمی میریم،

شقایق‌ وار، در آتش بروییم از زمستان باز



مپوشان خون ما را ای زمین! ما عصمت عشقیم،

دوباره سبز كن ما را، به بر بنشان، برافشان باز

تو را این رنگ آبی آسمان! از دیدگان ماست،

سرشك ماست، می بارد به باغ، از چشم باران باز



درین بالا سبکبالان چه آزادند، بندی نیست،

قناری از قفس پر زد، نیاید سوی زندان باز





مپوشان خون ما را ای زمین! ما را هویدا كن!

ببر بالا و بالاتر، به گل بنشان، بخندان باز





























صدایی نیست









صدایی نیست، دردی نیست، حرفی نیست، شوری نیست

شراری نیست، حتی كورسویی نیست، نوری نیست

نمی ‌دانم، نمی ‌دانم، چرا امشب چنینم من؟

عبوس وخالی و بیگانه‌ ام، در من سروری نیست

دریچه بسته و در قفل و شب جاری، هوا سنگین،

دریغا! وایی از یك جغد، حتی روی گوری نیست



نه یك روزن، نه یك انگشت بر در، كومه ها‌، خاموش

ضمیر كوچه‌، خالی از صدا، شوق عبوری نیست



***

...

نگاهی نیست، ماهی نیست، آهی نیست‌، راهی نیست

خروشی نیست، جوشی نیست، دردی نیست، شوری نیست.

























تو در آن سو و من این سو



تقدیم به لحظه های انتظار مادران مقاومت، به تار تار موی سپید‌، و چشمان پر اشك آنان؛آنان كه هنوز به امید بازگشت جگرگوشه هایشان، چشم به درگاه می ‌دوزند و نیز به فرزندان زندانی‌، كه از دیدار مادرانشان محرومند.









بیا مادر! از آنسوی قفس، فریاد برداریم

وداع واپسین را، اشك بر دامان هم باریم

تو در آن سو و من این سو ، جگر پر خون و چشمان سرخ

خوشا! آندم كه هم را تنگ در آغوش بفشاریم





الههی قصه های خلوت من، در شب مهتاب!

من و تو، بی من و تو، شب به شب تا صبح بیداریم

من و تنهایی و مهتاب و تاری، زخمه هایش، زخم،

به یادت، تار و من، هر دو، پریشان حال و گفتاریم

مرا كی بی قفس بینی؟ تو را كی شادمان بینم؟

بیا غم های خود را در میان ریزیم و بشماریم

به یادآور كه عاشق بوده‌ام مادر! گواهم باش،

به یارانم بگو، از مهر هم، ما هر دو، سرشاریم



دریغا! زندگی زیباست اما ترك باید گفت،

بیا مادر! كه در طوفان به سختی راه بسپاریم

مبادا زلف بپریشی، سیه سازی به تن جامه!

من و یارانم از تاریكی و اندوه ، بیزاریم.

























جنگل







جنگل! ترا من دوست دارم، با دلت بی انتها

با پرنیان سبز گیسویت، زلال و با صفا

جنگل! تو را من دوست دارم، در سحرگاهان پاك،

در كوره راهت می پرستم، ختمی و بابونه را



جنگل! تو را من دوست دارم، با بلوط و با تمشك،

با ماه راز آلود اكلیلی، درشت و بی ‌صدا

با نغمه های سیرسیرك‌ ها، به هنگام غروب،

با آفتابت، زورق وارونه در شط طلا







...

جنگل! ترا من دوست دارم، در مه سبز غلیظ،

وقتی پناهم می دهی، از جستجوی گزمه ها



جنگل! مباشی یك‌ زمان، بی بوی باروت و تفنگ،

از گیسوانت، بوی «كوچك» می نیوشم، جا به جا.



















با تو









با تو، توانم سال‌ها، بر تیغه‌ی شمشیر زیست

با تو توانم سال‌ها در حلقه‌ی زنجیر زیست

دندان نشان و خرد و خونالود و بسته دست و پا،

با تو توانم سال‌ ها در كام سرخ شیر زیست



تفتیده جان و استخوان، از هرم، خاكستر شده،

با خاطراتت، می توانم در مذابِ قیر زیست



همبستر خفاش های تیره بال و مارهای غاشیه،

تا تو مرا هستی، توانم سال‌ها دیر زیست

با تو توانم چرخش ایام را تغییر داد،

ناراضی از تقدیر، در سر پنجه‌ی تقدیر زیست.



















صنوبرها









نبودم كاش! جز جوی خردی در چمنزاری

فرو رفته به جان نقره‌ فامم، تشنه منقاری

نبودم كاش! جز گنجشككی پر گو و بازیگوش،

گرفته آشیان در گیسوی سبز سپیداری



نبودم كاش! جز اشكی كه در خلوت چكد از چشم،

در آن آرامشی یابد شكسته قلب تبداری

نبودم كاش! جز برگ سپید كاغذی در باد

نبشته عاشقان بر سینه‌ام از عشق، اسراری







...

صنوبرها چه می گویند؟سر در هم فرو برده‌،

دل خاموش و خو كرده به شب! آیا تو بیداری؟

كبوترها چه می خوانند؟ پیغام نسیم از چیست؟

چه می دانی كه روز و شب تو در این سوی دیواری



من از غوغای زجر آلود آهن سخت بیزارم،

به بام من، چرا ای صافی باران! نمی باری؟!























بیزار









آزرده‌ام از دشنه ها؛ از دشنه های خونچكان

بیزارم از زندان و از زنجیرها، تا جاودان

بیزارم از آمد شد یك كارد، بر یك حنجره.

بیزارم از خونین سر افتاده بر نطع و نگاه سرد آن



بیزارم از فواره‌ی سستی پذیر خون داغ.

بر سنگفرش سرد مسلخ، لخته لخته، كف ‌كنان



...

بیزارم از این خصلت حیوانی انسان، دریغ!

بیزارم از انسان، دریغ و آه و فریاد و فغان!



هرگز ندیدم سهره یی را سهره یی، در خون كشد،

یا سیره یی منقار آلاید به خون ارغوان

هرگز ندیدم شبدری با شبدری گوید دروغ،

هرگز ندیدم، آه! جز زیبایی از رنگین كمان

باران، نماد سادگی بود و صداقت، پاك بود،

هرگز نشد آلوده دامان عفیف آسمان



***



ای در توهم غرقه انسان! در چه كاری، در چه كار؟!

از كف فرو نه دشنه را، بر خویش بگشا دیدگان!





















باید بشكند این خواب









پشت گریوه می شود كم كم نهان، مهتاب سرخ

لنگان، خمیده پشت و در كف، خنجر كجتاب سرخ

كم‌كم، صدای زنجره، در كوه می پیچد، بلند

اشك ستاره، می چكد از پلك شب، در آب سرخ



یكسر به شب تسلیم گشته هر چه در این دره هاست،

جز لاله، با پیمانه یی، در آن، شراب ناب سرخ







سیصد قناری در خشاب، از شانه ‌ام مایل تفنگ،

از قله می آیم، نگاهم چشمه‌ی خوناب سرخ

باید برافروزیم یاران! شعله ها را، جاودان،

از نعره‌ی باروت، باید بشكند، این خواب سرخ.

























بمیر ای دیو!









بمیر ای دیو، آه ای چنگ در خون برده‌ی جرار!

بمیر ای بوم خون‌آشام نكبت‌ زای زشت افكار!

بمیر ای گام هایت، چون نفس های خزان، پر مرگ،

بمیر ای غار تاریك پر از خفاش ظلمت بار!



بمیر ای دیو، آه! ای اژدهای زندگانی سوز،

برو! از سرزمین من، برو! همواره و هر بار



بسا در قعر قیرین شبان، خون رفت ازین میهن،

بسا خاكستر آمد، شهرها و كوچه و بازار

بسا نوباوگان زندگی نادیده، در تابوت،

بسا شیون، بسا ناخن كشیدن بر گُل رخسار



بسا نعش چكاوك بر درختان تبر خورده،

بسا آوازها و خنده های مرده بر دیوار

عروسك‌ها بسا در دست طفلان، بسته آبی چشم،

بسا معصوم رؤیاهای كوچك، خفته در آوار





...

بمیر! ای دیو! آه! ای دشمن لبخند و شور و عشق!

بمیر! ای خصم باران و نسیم و چشمه و گلزار!



















مرامم، رفتن و رفتن







منم رودی غزلخوانان، مرامم، رفتن و رفتن،

سكوت صخره ها و سایه ها را در شب آشفتن

چو گیسوی پر از سیماب خود را افكنم در تاب،

برد اختر به اختر رشك، در جان من خفتن



ندارم منزلی، جز موج خیز سینه‌ی دریا

مرا عاشق نمود، آموخت، اسرار غزل گفتن

مرا از جام زرین، جرعه یی خورشید، نوشانید،

مرا تعلیم داد از عشق ـ با هر واژه ـ دْر سفتن

مرا آیینه یی در سینه بنهاد از رخان خویش،

مرا آموخت اسرار دل از بیگانه بنهفتن



منم رودی غزل خوانان، مرامم، رفتن و رفتن،

سكوت صخره ها و سایه ها را در شب آشفتن.

















چه هستم من؟







نه خاكم من، كه َگردافشان كنم در زیر پاهایت

نه آیینه، كه در آن بنگری، رخسار زیبایت

نه سیبی سرخ، تا برچینی ام، از شاخه‌ی پاییز

نه خلوتگاه یك كوچه، كه در آن پیچد آوایت



نه مستم من، خراب و رفته از خود، جام می در دست

نه هستم من، كه باشم هم كلام و خلوت آرایت

نه شمعی، تا سحرگاهان، بمیرد در گذار باد،

نه اشكم من، كه غلتد بر رخ از شوق تمنایت

نه ابرم من، نه بادم من، نه اشكم من، نه یادم من،

نه یك سایه، نه یك احساس، در آرام رؤیایت



...

كجایم من؟ چه هستم من؟ نمی ‌دانم، نمی ‌دانم،

فقط می ‌دانم این را من كه می سوزم ز سودایت

چه می خواهی؛ چه از حال خراب من؟ چه می خواهی؟

تو را دیدم، پسندیدم، شدم ای عشق! شیدایت.





























رهایم كن!









درون من صدای پر كشیدن‌ های بالی هست

مرا در تنگنای این قفس، هرشب، ملالی هست

درون سینه ‌ام یك پوپک زخمی مكان دارد،

كه بر پایش غل و گُل‌ میخ و بر بالش، وبالی هست

نه میلش، خواب و آسایش، نه با آب ونه با دانه،

به یاد لحظه‌ی پرواز او را خوش خیالی هست



به دیوار قفس می كوبد از مهر تو هر شب، سر

به بالش از گذار تازیانه، تیره خالی هست









...

گل افشان كرده فروردین جهان را پشت این زندان،

درختان كهن را، ازشكوفه، سرخ شالی هست

به قاب پنجره، باران نشانده، غنچه های نور،

در آنسو، عطر شب بو هست و باران زلالی هست



... سر آور پیش و بنیوشم، رهایم كن، رهایم كن،

درون من صدای پركشیدن‌های بالی هست.

















پریدم من









چه مستم من، چه مستم من، رها گشتم، چه مستم من

گذشتم ازفلك، سقف بلورین راشكستم من

گرفتم اوج و گشتم در افق ـ چون نقطه ـ ناپیدا،

پریدم من، پریدم من، ازین ویرانه جستم من

زمین درزیر بال آبی پرواز من، كوچك،

مكان را درنوردیدم، زمان را در گسستم من

به راهم اختران، چون پولكی رنگین به زیر پا،

گرفتم پایه های عرش و كرسی را به دستم من



منم‌، بر بال قدیسان كه در افلاك می تازم،

ازین بالا چه می بینم؟ كجایم من؟ چه هستم من؟











...

دهان بگشاد عفریت سیاه مرگ و من را جست،

ـ سبك پویه ـ نشستم بر سمند خون و جستم من.





























كسی مست است و...







زمان عاشق، مكان عاشق، زمین وآسمان، عاشق،

به روی آن نگار مست ناپیدا، جهان، عاشق

درختان در نماز و اختران، در سجده، پی در پی

نسیم آغشته‌ی عطر و چغوكان، نغمه خوان، عاشق



كسی مست است و گیتی می شود سرمست از او هر صبح،

زمین اندر سماع عشق و هر چیزی در آن، عاشق

جهان مست است و باران عاشق است و ابر، پر معنا،

گل شب بو، شمیم یار دارد، در دهان عاشق

به راه آن نگار افكنده فرشی پاك و افسون رنگ،

دمید از بعد باران سحر، رنگین كمان عاشق









شبانگاهان به باد مست شبگیری سپاری گوش،

كسی آواز می خواند، به بام كهكشان عاشق

















سرودم سرخ‌ها را در شقایق









به قلبم می نشیند، دشنه یی، در یك شب دیجور

مرا آماج می سازد، خدنگی آتشین، از دور

شبی بی‌لاله، بر دیدار فردا، دیده نگشوده،

رگان شعر من را می گشاید، شب نیوشی كور





...

مرا از مرگ خود هرگز هراسی نیست ـ چون یاران ـ

مرا میعاد، دیگر جاست؛ با دروازه یی از نور



منم آن كس كه از منشور «زیبایی» غزل سفتم،

سرودم سرخ‌ها را در شقایق، آب را با نور

نهادم جان خود را در سخن، تا واپسین قطره،

مرا شد استخوان خُرد و نسودم سر به پای زور





اگر خون جوانم سرخ سازد هر خیابان را،

من و «نهگفتن و آوارگی، با این سر پر شور.





















كدامین یار؟







چه كس امشب در بسته‌ی قفس را باز خواهد كرد؟

چه كس امشب فراز شعله ها پرواز خواهد كرد؟

كدام از ما صلیب خویش را بر دوش خواهد برد؟

چه كس در خط پایان، باز ، باز، آغاز خواهد كرد؟



كدامین یار زندانی، كدامین یار، خواهد رفت؟

كدامین با وفا عاشق، سفر را ساز خواهد كرد؟

بپرسید از كدامین بیشه امشب باد خواهد خاست؟

كدامین خفته در خون، پلك ها را ناز خواهد كرد؟





چه وقت این تفته لب فصل سترون، لاله خواهد داد؟

دوباره كی دم گرم مسیح اعجاز خواهد كرد؟









...

دمادم پاسخم را از سرشك گرم می جویم

مرا سوز جگر، امشب، غزل ‌پرداز خواهد كرد.

























Download this book for your ebook reader.
(Pages 1-104 show above.)